
دلم تنگه خدا یا
دل یار من از سنگه خدا یا
منو دیونه کرده راهی میخونه کرده
چرا یارم دلش با ما سره جنگه خدا یا
فریاد زتو فریاد که نبرده دلم عشق تو رو از یاد
رفتی هنوزم دل دیونه ی من باز تو رو می خواد
بس کن دیگه ای دل شیون نکن ای دل
ای کاش می دونستم که دروغه همه حرفات
ای کاش می دونستم دل فریبه دو تا چشمات
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:7  توسط توحید(viva)
|

فريادكشيدم تو كجايى؟ تو كجايى؟ گفتى كه طلب كن تو مرا، تا كه بيابى....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:59  توسط توحید(viva)
|

| اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري به همان زل زدن از فاصله دور به هم به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت شبحي چند شب است آفت جانم شده است در من انگار کسي در پي انکار من است يک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگي اش آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده در من انگار کسي در پي انکار من است يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود اينک از پشت دل آينه پيدا شده است آن الفباي دبستاني دلخواه تويي |
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت اول اسم کسي ورد زبانم شده است يک نفر مثل خودم ، عاشق ديدار من است مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش بر سر روح من افتاده و آوار شده يک نفر مثل خودم ، تشنه ديدار من است مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش اول اسم کسي ورد زبانم شده است راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟ پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟ عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود و تماشاگه اين خيل تماشا شده است عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي |
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:1  توسط توحید(viva)
|

اي كه ميپرسي نشان عشق چيست، عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بياما، اگر عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست، عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني مستي از چشمان او بيلب و بيجرعه، بيمي، بيسبو
عشق يعني عاشق بيزحمتي، عشق يعني بوسه بيشهوتي
عشق يار مهربان زندگي، بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده، در كويري چشمهاي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار، باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت عشق، تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن، بيشمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده، عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني ترش را شيرين كني، عشق يعني نيش را نوشين كني
عشق يعني اينكه انگوري كني، عشق يعني اينكه زنبوري كني
عشق يعني مهرباني درعمل، خلق كيفيت به كندوي عسل
عشق، رنج مهرباني داشتن، زخم درك آسماني داشتن
عشق يعني گل بجاي خارباش، پل بجاي اين همه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا، ديدن افتادگان زيرپا
زيرلب با خود ترنم داشتن، برلب غمگين تبسم كاشتن
عشق، آزادي، رهايي، ايمني عشق، زيبايي، زلالي، روشني
عشق يعني تنگ بيماهي شده، عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني مرغهاي خوش نفس، بردن آنها به بيرون از قفس
عشق يعني برگ روي ساقهها، عشق يعني گل به روي شاخهها
عشق يعني جنگل دور از تبر، دوري سرسبزي از خوف و خطر
آسمان آبي دور از غبار، چشمك يك اختر دنبالهدار
عشق يعني از بديها اجتناب، بردن پروانه از لاي كتاب
عشق زندان بدون شهروند، عشق زندانبان بدون شهربند
در ميان اين همه غوغا و شر، عشق يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ناتوان عشق باش، پهلوانا پهلوان عشق باش
پورياي عشق باش اي پهلوان، تكيه كمتر كن به زور پهلوان
عشق يعني تشنهاي خود نيز اگر، واگذاري آب را بر تشنهتر
عشق يعني ساقي كوثر شدن، بيپرو بيپيكر و بيسرشدن
نيمه شب سرمست از جام سروش، در به در انبان خرما روي دوش
عشق يعني خدمت بيمنتي، عشق يعني طاعت بيجنتي
گاه بر بياحترامي احترام، بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي خودت را خاك كن، سينهات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن، عزيز قوتت را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني، دردي از درماندهاي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني، عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني خويشتن را نان كني، مهرباني را چنين ارزان كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس، در مقام بخشش از آئين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد، آدمي بايد كه او را نان دهد
در تنور عاشقي سردي مكن، در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش، در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردي آزاده شو، هرچه بالا ميروي افتاده شو
در پناه دين دكانداري مكن، چون به خلوت ميروي كاري مكن
جام انگوري و سرمستي بنوش، جامه تقوي به تردستي مپوش
عشق يعني ظاهر باطننما، باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بيخرقهاي، عشق يعني بنده بيفرقهاي
عشق يعني آن چنان در نيستي، تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق باباطاهر عريان شده، در دوبيتيهاي خود پنهان شده
عاشقي يعني دوبيتيهاي او مختصر، ساده ولي پر هاي و هو
عشق يعني جسم روحاني شده، قلب خورشيدي نوراني شده
عشق يعني ذهن زيباآفرين، آسماني كردن روي زمين
هركه با عشق آشنا شد مست شد، وارد يك راه بي بنبست شد
هركجا عشق آيد و ساكن شود، هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب و ماندني است، ردپاي عشق در او ديدنيست
سالك آري عشق رمزي در دلست، شرح و وصف عشق كاري مشكلست
عشق يعني شور هستي دركلام عشق، يعني شعر، مستي، والسلام
"زنده ياد مجتبي كاشاني "سالك
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:54  توسط توحید(viva)
|

به من نگاه کن واسه ی یه لحظه
نگات به ۱۰۰ تا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم نازت رو
تا بشنم یک لحظه آوازت رو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:21  توسط توحید(viva)
|

درد عشـــقي كشيده ام كــه مپرس
زهر هـــجري چشيده ام كـــه مپرس
گشتـــه ام در جهـــــــان و آخـــر كــار
دلبــــــــري بـــرگـزيده ام كــــه مپرس
من بـه گــوش خود از دهـــنش دوش
ســـــــخناني شنــيده ام كه مپـرس
سـوي من لب چه ميگزي كــه مگوي
لب لعــــــــلي گزيده ام كــــه مپرس
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:23  توسط توحید(viva)
|
دگر نامه تو باز شد
مستي ام از نامه ات آغاز شد
نام خدا زيور آن نامه بود
من چه بگويم كه چه هنگامه شد
بوسه زدم سطر به سط تو را
تا كه ببويم همه عطر تو را
سطر به سطرش همه دلدادگيست
عطر جوان مردي وو آزادگيست
عطر تو در نامه چها مي كند
غارت جان و دل ما مي كند
از غم خود جان مرا كاستي
بار دگر حال مرا خواستي
بي تو چه گويم كه مرا حال نيست
مرغ دلم بي تو سبك بال نيست
هرچه كه خواندم دل تو تنگ بود
حال من و حال تو هم رنگ بود
بي تو از اين خانه دل شاد رفت
رفتي و باز آمدن از ياد رفت
هركه سر انگشت به در مي زند
جان و دلم بهر تو پر مي زند
بي تو مرا روز طلايي نبود
فاجعه بود اين كه جدايي نبود
چون به نگه نقش تو تصوير شد
اشك من از شوق سرازير شد
اشك كجا گريه باران كجا
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:30  توسط توحید(viva)
|

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم .
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگستم ، نرميدم
*** ***
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم !
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم !
نه كني از آن كوچه گذر هم !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:24  توسط توحید(viva)
|

گريه نكن اي دل بي كسم
غصه نخور گلم همه كسم
رسم دنيا بي وفايي يه
بي وفايي...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:34  توسط توحید(viva)
|

می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خک آمیخته
رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پیکرش افتاد گفت
آفت پژمردگی نزدیک او
دشت دریای تپش آهنگ نور
سایه میزد خنده تاریک او
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:27  توسط توحید(viva)
|

شعرای من یه بهانه است ، یه سرود عاشقانه است
من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم
با تو میمونم ، واسه همیشه
میمیرم بی تو ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:30  توسط توحید(viva)
|

قاصدک غم دارم..
غم آوارگی و در بدری...
غم تنهایی و خونین جگری.
آه قاصدک همه مرا از خویش می رانند٫
همه دیوانه ترین می خوانند.
دار و ندار من غم است٫
مهد گهواره من ماتم است٫
آه قاصدک غم دارم٫
غم به اندازه سنگینی عالم دارم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:27  توسط توحید(viva)
|

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم
تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی
از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید
نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:55  توسط توحید(viva)
|

گفتم غم تو دارم
گفتا غمت سرآید
ترسم بر این صبوری
عمرم به آخر آید
زندانی ام خدایا
زندانی نگاهش
تا قاصد رهایی
آیا کی از در آید
با اشک می سپارم
شب را به یاد چشمت
امشب گذشت بی تو
تا شام دیگر آید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:41  توسط توحید(viva)
|

تقصیر
دلم چیست
اگر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست
که از روی تو پیداست
من
تشنه یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:47  توسط توحید(viva)
|

گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله ؟
دیدن دوباره تو فقط تو خواب و خیاله
لحظه های آخر تو توی قلب من می مونه
هیچ کی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه
دل من به رفتن تو روز و شب واسم سیاهه
می دونم بر نمی گردی اما باز چشام به راهه
جای پات به روی قلبم هنوزم تازگی داره
نه باورم نمی شه میگه که منو دوستم نداره
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:11  توسط توحید(viva)
|

به دل مراجعه كردم به عشق راه نداشت
نگو كه حرمت اشك مرا نگاه نداشت
ببخش اگر به تكبر نشست خاطر من
زجنش آينه ها بود تاب آه نداشت
تو آن كرامت آبي تو آن سخاوت سبز
كه صفحه قلبت لكه اي سياه نداشت
و من تلالو صبحي كه آسمان دلش
ستاره داشت سحر داشت مهر و ماه نداشت
من و تو هر دو فداي غرور خويش شديم
و گر نه عشق به حق بود و اشتباه نداشت
بيا كه هر دو جدا از هم اعتراف كنيم
كه اشتباه ز من بود او گناه نداشت ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:25  توسط توحید(viva)
|

گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:47  توسط توحید(viva)
|

ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ
غریب واره دیر آشنا خداحافظ
به قله ات نرسانید بخت کوتاهم
بلند پایه بالا بلا خداحافظ
تو ابتدای خوش ماجرای من بودی
ای انتهای بد ماجرا خداحافظ
به بسترت نرسیدند کوزه های عطش
سراب تفته چشمه نما خداحافظ
میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم
بگو سلام بگویم و یا خداحافظ
قبول می کنم از چشمهای معصومت
که بی گناه ترینی ولی خداحافظ
اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا
ولی برای همیشه تو را خداحافظ .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:42  توسط توحید(viva)
|
سلام , خوبین ,این شعر پایین رو یکی از دوستای گل گذاشته بود تو نظرات حیفم اومدتو صفحه اصلی نذارم پس حتما بخونین .
فعلا
شرمنده از خود نيستم گر چو مسيحا
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من، با صبوري، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد ميگرفتم
بر من نگيري، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشير در مشت
يعني كسي را مي توان كشت!
در راه باريكي كه از آن ميگذشتم
تاريكي بيدانشي بيداد ميكرد
ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من درين ميدان سخن بود
شب هاي بيپايان نخفتم
پيغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسيمي از ديار آشتي بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:33  توسط توحید(viva)
|

تنهایی من ازاعماق گمنامی من ازگودال ناکامی من ازبنبست هرتصمیم پراززخم های بی ترمیم به دشواری شروع کردم به دشواری طلوع کردم هزارمانع هزاردیوار هزاردشمن به اسم یار هزارشب ترس تیر خوردن به دست نارفیق مردن من ازوحشت شروع کردم پرازتردید طلوع کردم قدم هام گاهی سست می شد تنم یکباره یخ می کرد یکی مثل شبح ازدور سرم داد می کشید برگرد ولی مقصد مقدس بود توقف مرگ زودرس بود صلیب بردوش و لب خاموش به هرگرد بادی تن دادم چه جون سختم نیفتادم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:31  توسط توحید(viva)
|

من بی تو هیچم
تو باورم نکن
خیسم ز گریه
تنهاترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
آتش نبودم خاکسترم نکن ......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:23  توسط توحید(viva)
|

اي کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند اي کاش مي توانستم با کسي درد دل کنم تا بگويم که . من ديگر خسته تر از آنم که زندگي کنم تا بداند غم شبها يم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بيمارم را......... قانون دنيا تنهايي من است.............. و تنهايي من قانون عشق است.... و عشق ارمغان دلدادگيست........ و اين سرنوشت سادگيست...........
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:23  توسط توحید(viva)
|

گریه هایم در این شبای بی کسی را تو ندیدی
شیون و فریادم را تو ندیدی
فریاد های را که وقتی می رفتی ندیدی
التاس ام رانشنیدی
و حالا
امشب من موندم و تنهایی......
تو حید****
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:9  توسط توحید(viva)
|

من تو غم دوریت اسیرم
من ام که دارم از دوریت می سوزم
من ام همون که کنار ساحل منتظرت هست
من ام که شبا اشک می ریزم از غم دوریت
من ام همون که وفا دار موند به عهد و وفا
من ام همون کشته را عشق
آره منم کشته راه عشق
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:52  توسط توحید(viva)
|

تنهایی من ازاعماق گمنامی من ازگودال ناکامی من ازبنبست هرتصمیم پراززخم های بی ترمیم به دشواری شروع کردم به دشواری طلوع کردم هزارمانع هزاردیوار هزاردشمن به اسم یار هزارشب ترس تیر خوردن به دست نارفیق مردن من ازوحشت شروع کردم پرازتردید طلوع کردم قدم هام گاهی سست می شد تنم یکباره یخ می کرد یکی مثل شبح ازدور سرم داد می کشید برگرد ولی مقصد مقدس بود توقف مرگ زودرس بود صلیب بردوش و لب خاموش به هرگرد بادی تن دادم چه جون سختم نیفتادم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:48  توسط توحید(viva)
|

در گذر گاه نسیم سرودی دیگر گونه آغاز کرده ام
در گذر گاه باران سرودی دیگر گونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگر گونه آغاز کرده ام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رویا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
در
گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:35  توسط توحید(viva)
|

